زندگی

زندگی

زندگی کوزه آبی خنک و رنگین است،
آب این کوزه گهی تلخ، گهی شور، گهی شیرین است.
زندگی گرمی دلهای بهم پیوست است ،
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است
****
من مسعود از ایران زمین
اینستاگرامم را به دوستایی که اینستاگرام فعال دارند میدم

****
بعضی از نظرات تاییدمی شوند

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

۱۰ مطلب در آبان ۱۳۹۴ ثبت شده است

سفره یه روزه

قبل از اینکه مطلب اصلی ام را بنویسم یه فرعی هم بنویسم . فکر می کنم تا حالا نگفتم
معمولا در جنوب همینقدر که پدر و مادر عزیز و محترمند عمه و عمو و خاله هم عزیز شمرده میشن. مخصوصا برای من که کنار عمه بزرگ شدم  و برایم حکم مادر را داره . در شرکت هایی که کار می کردم پرسنل بیشتر تهرانی ، اصفهانی و یا شمالی بودن و و بکار بردن الفاظ رکیک در مورد عمه خیلی باب بود. معمولا روزهای اول بهشون یاداوری می کردم و بیشتر وقتها رعایت می کردن . 


اما 

در کنار روزهای پنجشنبه و جمعه که هر هفته تعطیلیم ، 2/5 روز طبق قانون هم تعطیلی بهمون تعلق می گیره که این هفته گرفتم . زدم و مسافرتی تا ساحل خلیج فارس داشتیم. در یکی از پارک ها خانم های بومی اون منطقه بندری در دو ردیف نشسته بودن و غذاهای محلی پخت می کردن و میفروختند. یکی سمبوسه درست می کرد - یکی نان محلی می پخت - یکی دیگه مجبوس می فروخت . یکی داشت کباب میزد. به علت تاریکی شب نتونستم ازشون عکس بگیرم. نکته جالب قضیه این بود که هم روی زمین خاکی پارک نشسته بودن.
یک ظرف یکبار مصرف  پر از مجبوس هفت هزارتومان بود. مرغی که قاطی این مجبوس بود خیلی خشک بود و نمیشد خورد. مجبوس را قبلا وقتی که رفته بودم قطر خورده بودم و یا زن بابام خیلی عالی درست می کنه . 
این مجبوس 


این هم غروب آفتاب از بندر کشکنار


افکار


آدمی ساخته افکار خویش است

فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است

عشق عشق

معتقدم 

یعنی ایمان دارم به این فکرم که 

یه عاشق باید به عشقش برسه و گرنه با بهترین ها هم ازدواج کنه داغ عشقش التیام بخش نیست و همیشه عذابش خواهد داد . 

و زندگی که بدون عشق شروع بشه زندگی نیست بلکه دقیقا گذران عمره 

برای رسیدن به عشق باید تلاش کرد

جووون کند

سختی کشید 

کتک خورد

و ....

ولی ارزشش را داره 





من الان دارم گذران عمر می کنم 


حکایت است چه کنم .....

سه شنبه هفته گذشته یکی از رئیس های بالا برای بازدید از پتروشیمی ها تشریف آوردن .
معمولا در این بازدبد ها به گروهی که برای بازدید میان هدیه میدن  و این هدیه را پتروشیمی ها تهیه می کنند. مثلا کیف میدن یا مثلا تبلت میدن . ایندفعه فلش مموری هشت گیگ دادن
30 فلش مموری دست ما رسید که از 30 عدد من و همکارم قرار گذاشتیم دو تا را برای خودمون نگه داریم .
در آخرین لحظه مدیر قسمت گفت فلش را بدید بهشون من خودم براتون میخرم. گفتیم باشه و فلش ها را همکارم برد که به دستشون برسونه
امروز رییس اومد . بحث فلش ها را پیش کشیدم که فلش را هر جور شده برای خودمون بگیرم . همکارم میگه من از اون 30 تا یکی را برای خودم برداشتم 
گفتم چی؟؟؟؟؟  
گفت وقتی داشتم فلش ها میبردم یکی به اصرار ازشون گرفتم. گفتم من چی؟ میگه یکی بیشتر نداد.
فکر می کردم همچین کاری بکنه . با رفتاری که ازش دیدم چیز عجیبی نبود . 
نمی دونم ناراحت باید بشم یا نه  اما  خودم را میزارم در اون موقعیت ایا اگه من بودم همینجور رفتار می کردم؟  این را مطمین هستم اگه من بودم یا برای اون هم میگرفتم و یا اصلا برنمیداشتم.  
اصلا وجود یک فلش برایم مهم نیست هاااا اصلا . اصلا یک ثانیه هم به فلش فکر نمی کنم .
 مهم این همکاره - مهم رفتار این همکاره که متاسفانه ..........
چقدر کم اند ادمهایی که باهات صد درصد رفیق و همراه باشند . 

 

جمعه دیگر و دانشگاه


جمعه از اول صبح تا غروب خورشید به کلاس و درس میگذره 

از بد سلیقه گی دروس تخصصی را آخرین ساعاته 

وقتی که حسابی خسته ای باید تازه دروس تخصصی و برنامه نویسی را یاد بگیری


تصویر غروب خورشید از پله های دانشگاه  نشان از  پایان کلاس های روز جمعه است


این هم تصویر لنج ها که نزدیک دانشگاه اند و من از روی سقف دانشگاه عکس گرفتم 


***

وضعیت بغرنج مالی تا جایی ادامه پیدا کرده که من امروز بی اینترنتم و بسته ام را تمام کردم

الان شبیه معتادها شده ام . نمیدونم با موبایل بی اینترنت چیکار کنم  

باران - استاد

 استاد داشت از مبحثی که درس نداده بود فرار می کرد و داشت یه مبحثی جدید درس می داد.

درس ساختمان داده ها در رشته نرم افزار

بهش گفتم استاد یه مبحث را جا انداختید (و اتفاقا من این قسمت را خونده بودم ولی هیچی نفهمیده بودم ) از بس مبحث سختی بود.

یه دور از روی اون مبحث خواند

و شروع کرد توضیح دادن

اصلا گیچ گیچ بود استاد

خودش هم نمی دونست چی داره میگه.

از بس توضیح داد و من سوال ازش پرسیدم وقت کلاس تموم شد

هر سوالی ازش میپرسیدم یه چیز دیگه جواب می داد

در آخر نه من فهمیدم و نه اون فهمید چی داره میگه

 

  دلم نمیخاد سر کلاس این استاد برم .  در اندازه این درسها نیست 

وقتی می نشینم سر کلاسش ، پیش خودم فکر می کنم  خدایا  من چقدر خنگم

***


اولین باران امسال را دیشب دیدم

چه حال خوبی بهم میده 


باران

میزند باران به شیشه
مثل انگشت فرشته
قطره قطــره
رشته رشتـه

خاطراتم همچو باران
در گذار از کوهساران

حاصل این بذر کشته
رشته هر بند سرشته

ای دریغ از عمر رفته
سوز و سودای گذشته

می زند باران به شیشه
...... مثل انگشت فرشته
...... قطره قطره...... رشته رشته......

مهمونی

ابتدا قرار بود تنها بابام را دعوت کنم اما تا موقع شام یکی یکی به مهمونام اضافه شد. 

دیشب شب خوبی بود.

بابام - زن بابام - عموها - خواهر تنی و داداش ناتنی ها - پسر عموها و یکی از زن عموها ، عمه و شوهر عمه جز مهمون ها بودن-

بابام امروز صبح رفت اون طرف آب - رفت خارجه

متاسفانه یادم رفت عکس بگیرم اگرنه اینجا میزاشتم ببینیت



تذکرات وبلاگی

 من در همه ارتباطاتم با دوستان و حتی فامیل رابطه دو جانبه را پیروی می کنم . یعنی چی؟  الان میگم براتون

یعنی چی من میام وب هاتون در به در و کامنت میذارم اونوقت یه حالی از کسی نمی پرسید هااااااااااااا   . یعنی چی   ؟  بعضی از دوستان که کامنت ها را جواب هم نمیدن چه برسه که بخوان حالت بپرسن

تا اینجا بماند میخام تا یادم نرفته چیزی دیگه ای بگم

من اصلا به لینک و مینک و اینها اهمیت نمیدم. اصلا برام مهم نیست. کامنت ها را هم اصلا تایید نمیکنم . چه معنی داره کامنت هایی که برای من اومده را دیگران بخونند.  به کسایی که باید سر می زنم و یا جواب کامنت هاشون میدم . خیالتون راحت باشه . اگه هم کسی را لینک کردم فقط بخاطر احترام زیادیه که براشون قایل بودم.

ادمه مطلب بالایی را حالا بگم. ........... یه دوست دارم به نام زبله . دوست که نه . من به عنوان یه خواهر می شناسمش . چند ساله میشناسمش . وبش پر مشتریه. خیلی هوادار داره . یعنی با بودن و نبودن من در وبش ضرری نمی کنه. اما  هر جا باشه و در هر موقعیتی که هست بالاخره با یک کامنت حالم میپرسه.  نمی دونم کی میاد وبم ولی همینکه فراموشم نمی کنه کلی بزرگیش نشون میده




دانشگاه 2

دیروز دانشگاه بودم. روز خوبی بود ...............  

خانمی که شبکه های کامپیوتری را تدریس می کنه خیلی عالیه کارش  . اونقدر خوب توضیح میده که با توضیح اول متوجه مطلب میشم

من با وجودی که این درس را ندارم اما به موقع میرم کلاسش و درسش را یاد می گیرم

 

جمعه ها از صبح تا شب کلاس داریم. مثلا دیروز کلاسم را به فوتبال ترجیح دادم

راستی قسمت خوب ماجرای دیروز این بود که یکی از همکلاسی ها دعوتمون کرد به بوف (بوف یک مغازه فست فودی در عسلویه است). خیلی گرونه غذاهاش

جمع 7 دو نفری بودیم که دو نفر خانم هم باهامون بودن . خیلی خوش گذشت . کلی خندیدیم. لذتش را بردیم